X
تبلیغات
رایتل

مهربان ترین نگاه و دست های دنیا را با تو شناختم

پنج‌شنبه 20 مرداد‌ماه سال 1390 ساعت 11:10 ق.ظ

 

ساعت 10 شب، خسته و کوفته رسیده، از 8 ساعت کاری که می دانم دوستش ندارد.  

روی تختم دراز می کشم، در ِ اتاق را اما نمی بندم. می خواهم ببینم که از جلوی اتاقم رد می شود و برای عوض کردن لباس هایش به اتاق روبرویی می رود. چقدر دلم می خواهد بغلم کند، موهایم را نوازش کند و پیشانی ام را ببوسد. دلم نوازشی را می خواهد که فقط در دستان مهربان ِ اوست.

 

 

مامان حیاط را آب می پاشد. من و راز پا برهنه روی موزائیک های آفتاب خورده که حالا تمامی گرمای تنشان را رها می کنند، مشغول طناب بازی می شویم. مامان شلنگ را رو به آسمان می گیرد و با فشار انگشت روی دهانه اش برایمان فواره درست می کند. امین که تا حالا کنار ایوان نشسته بود و با چند تا سیم و نخ، عروسک درست می کرد، به ما ملحق می شود و سه تایی زیر قطرات ریز ِ آب بالا و پایین می پریم.  

ساعت، 5 بعد ازظهر است. و ما این را بدون اینکه به ساعت نگاه کنیم، می فهمیم. صدای پیچیدن ِ کلید بابا توی قفل در، یعنی اینکه ساعت 5 است. به محض شنیدن صدای در، سه تایی به سمت در می دویم. از سر و کولش بالا می رویم. من از بقیه سنگین ترم و نمی تواند بغلم کند. در عوض کول گرفتن، مختص ِ من است.  

مامان با یک لیوان شربت آبلیموی تگری می آید و لبخندی که دلگرممان می کند. دوباره مشغول ِ بازی می شویم. بابا سینی ِ هندوانه به دست می آید و همه دور ِ سینی می نشینیم، روی ایوان ِ نمناک با موزاییک هایی که حالا خنک  شده اند.  خنکی هندوانه و لبخندهای بابا، حالمان را خوب می کند. دور ِ حوض، دنبال ِ هم می دویم و می دانیم که تمام ِ دلخوشی ِ آن دو نفری هستیم که روی ایوان نشسته اند و تماشایمان می کنند.   

 

 

بابا رختخوابش را بغل می کند. از جلوی در اتاق رد می شود، موهای خاکستری و فِرَش از بالای رختخواب ها پیداست. قبل از اینکه از پله ها پایین برود، راهش را به سمت اتاقم کج می کند.  

آرام می پرسد: خوابی؟ چرا زود خوابیدی بابا؟ 

چشمانم را بسته ام. بغض گلویم را گرفته. جوابی نمی دهم.  

می رود، اما دوباره برمی گردد. انگار می داند که بیدارم.  

می گوید: محبوب! هندوانه می خوری؟ ظهر خریدم... تا حالا خنک شده... همونطوری که دوست داری. 

باز هم جواب نمی دهم. 

از پله ها پایین می رود.   

چشمانم را باز می کنم. نگاهم روی سقف خیره می ماند و جنگل موهایم از قطرات اشکم خیس و نمناک می شود.

 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo