X
تبلیغات
رایتل

برای مردی که زمینی نبود

سه‌شنبه 4 مرداد‌ماه سال 1390 ساعت 11:44 ق.ظ

به بابا میگه: بقیه لباسا رو بنداز رو بند و خودش تند تند چادرشو سرش می کنه که بره خونهء همسایه و تلفن رو جواب بده . توی کل بن بست، فقط همسایه بغلی تلفن داره. ما هم که تموم فامیلمون، خوزستان زندگی می کنند، شماره تلفنشون رو دادیم که اونجا بهمون زنگ بزنن. بهاره، دختر ِ  همسایه مون، هم کلاسی و هم بازی منه. واسه همین از فرصت استفاده می کنم و  دمپایی می پوشم و زودتر از مامان خودمو میذارم تو کوچه.  

مامان میگه: تو کجا؟ بشین سر درست، مگه امتحان نداری؟  

میگم: با بهاره کار دارم 

میگه: بیخود. 

و اینو طوری میگه که می دونم باید سریع برگردم تو خونه. از لج، تلویزیون رو روشن می کنم و جلوش دراز می کشم. 

نیم ساعتی می گذره. مامان هنوز نیومده. می دونم که فقط وقتی یه خبر مهمی باشه، به خونه بهاره اینا زنگ می زنن. میخوام دمپایی هامو بپوشم که مامان میگه: کجا؟ 

میگم: اِ ... اومدی؟ 

بابا ازش می پرسه: کی بود؟ چشمات چرا اینطوریه؟ 

میزنه زیر گریه و از حرفای وسط هق هقاش اینطوری می فهمم که بابابزرگم امروز صبح بیناییشو از دست داده. فردا با عمو  میرن شیراز پیش یه دکتر خوب و بعد از اون میان اصفهان.  

دلم می گیره. می زنم زیر گریه. 

بابا هم اشک اومده تو چشماش. میگه: آخه چرا؟ خوب میشه حتماً... نه.. اینطوری نمی مونه... حتماً علاج داره. 

میگم: بابا! غصه نخور. من براش دعا می کنم. خانوم دینی مون گفته: چون ما گناهی نداریم، هر چی از خدا بخوایم بهمون میده. 

 

 

شب که میشه، بابا پشه بند میزنه. من نمیذارم رختخوابم رو ببره تو پشه بند. میگم: میخوام آسمونو ببینم. می خوابم زیر آسمون. به ستاره ها نگاه می کنم و تا خوابم ببره، این جمله رو چندین بار تکرار می کنم: "خدایا! چشمای بابابزرگم ببینه"... "خدایا! چشمای بابابزرگم دوباره منو ببینه" 

  

 

سه روز بعد، بابابزرگ و عمو اومدن خونه مون. اول تابستون بود و تا آخر مهر بابابزرگ پیش ِ ما موند. (این آخرین باری بود که بابابزرگ اومد خونه مون)  دستش رو می گرفت به دیوار و تموم مسیرای خونه رو یاد گرفته بود و اینطوری خودش همه کاراشو می کرد. غیر از حمام که با امین و بابا، سه تایی می رفتن و غذا خوردنش که زیر بار نمی رفت کسی غیر از من براش لقمه بگیره و بذاره کنار ِ سینی، تا دونه دونه برداره و بخوره. با اینکه عاشق ِ خوردن بودم، اما تا بابابزرگ غذاش رو نمی خورد و تموم نمی شد، نمی رفتم سر سفره بشینم و غذا بخورم.  

هر موقع خودش می خواست کاری رو انجام بده، می ایستادم پشت سرش و بدون اینکه متوجه بشه، هواشو داشتم.  

ترتیب و رنگ و ساعت ِ قرصایی که باید می خورد رو حفظ شده بودم و فقط منو قبول داشت که قرصاشو یکی یکی سر ساعت با یه لیوان آب بدم دستش.  

با اینکه بچه بودم، اما انگار یه چیزی بهم تلنگر می زد که بابابزرگ دیگه تو این خونه نمیاد. واسه همین ضبط صوت قدیمی رو آماده گذاشته بودم تا وقتی دعاهای مفاتیح رو از حفظ می خوند، داستان تعریف می کرد، از قدیما می گفت، شعر می خوند یا پند و موعظه می کرد، صداشو ضبط کنم.  

برام جالب بود، با اینکه نمی دید، اما اگه اشک میومد تو چشمام و غم می نشست توی دلم، همون موقع می فهمید و با همون لهجهء دزفولیش می گفت: "خدا بزرگه... غصه نخور بابا!... روز ِ بد موندنی نیست...  

 

 

آخرین باری که بابابزرگ رو دیدم، نوروز 74بود. همون موقع که داشتیم خداحافظی می کردیم که از دزفول برگردیم اصفهان. زانو زدم جلوش و دستاشو بوسیدم. دست کشید تو صورتم، تموم اجزای صورتم رو با انگشتاش لمس کرد و اشک از گوشهء چشمش جاری شد. 

 

چند وقته بدجوری رفتم تو فکر ِ بابابزرگ. به صبوری اش غبطه می خورم که بعد از 94 سال، دو سال آخر ِ عمرش رو نابینا شد و حتی یک بار هم شکایت نکرد. بی تاب نشد.  

 

بابابزرگ! چند وقته بدجوری دلتنگتم، بدجوری می خوامت که کنارت بشینم و برام حرف بزنی. نصیحتم کنی.  

که بایستم پشت سرت و نماز بخونم.  

که به حرفای قشنگی که با خدا میزنی گوش بدم.  

که بهم بگی: روزای ِ بد عمرشون کوتاهه. و من که با همه وجودم به تو و حرفات ایمان دارم، باور کنم که تموم می شن روزای بد... و دلم آروم بگیره. 

بابابزرگ! یعنی الان هم روزهای بد،کوتاهن؟  

پس چرا روزای ِ بد ما اینقدر طولانی شدن؟ چرا غروب نمی کنن؟  

برام دعا کن که صبور باشم...  

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo