X
تبلیغات
رایتل

ترمینال

شنبه 4 تیر‌ماه سال 1390 ساعت 08:35 ب.ظ

همان جا، کنار ِ پل ِ عابر ِ پیادهء داخل ترمینال جا خوش کرده ام و آدم ها را نگاه می کنم.  

 

دخترک چادر از سر بر می دارد و از آن روی چمن ها برای عشقشان حصیری می سازد.  

 

پسر کفش هایش را در می آورد.  

 

- نمی خواد بذار پات باشه.   

 

: نه! عشق حرمت داره.  

 

دختر همان طور که همبرگرها را از کیفش بیرون می آورد، توضیح می دهد: از ارمنی ها خریدم، گوشتش خالصه، اما زیاد مخلّفات نداره.  

 

: هر چی می خواد باشه، فقط با تو باشه. کنار تو باشه. مرگ هم تو آغوش تو خوبه.   

 

- دوباره از مرگ گفتی؟ قرارمون چی بود؟   

 

نگاهشون تو هم گره می خوره، اشک تو چشمای دو تاشون حلقه میزنه، و لقمه های تو دهنشون رو با بغضشون قورت میدن.   

 

پسر کفشاشو می پوشه و سوار اتوبوس می شه.  

  

دختر حصیر عشقشون رو میندازه رو سرش و با پشت دستش اشکاشو پاک می کنه و یه گوشه می ایسته و از پشت شیشه واسش دست تکون می ده.  

  

پسر نگاه ِ خیسشو از دختر می دزده.    

 

 همان جا، کنار ِ پل ِ عابر ِ پیادهء داخل ترمینال جا خوش کرده ام و تو این فکرم که زندگی به اندازهء خوردن یه همبرگر و نگاه کردن تو چشمای معشوقت تا آخرین لقمه اش، کوتاهه. مهم اینه که تموم اون همبرگر رو با لذت خورده باشی. 

 

 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo